161
زندگی از شبی شروع می شه، و به شب ِ دیگری ختم می شه!
"روز" این وسط، فقط یه تلاش ِ احمقانه هست واسه امیدوار نشون دادن ِ مردم!
160
نیامدی... سال ها گذشت و تو نیامدی...
چشمانم بر در خشک شد... نیامدی....
سوشیانت...
نمی آیی و هر روز با نیامدنت مردمان زخمی جانکاه بر تنم حک می کنند....
نمی آیی و هر شب در سرداب ِ تنهاییم شکنجه می شوم... و از بذر شلاق ها چرک می روید و عفونت شکوفه های زهرآلود و زردش را به رخم می کشد....
نمی آیی و هر ساعت... در خون ِ خود غلط می زنم....
دیشب در سرداب را گشودند... هیبتی سیاه پوش وارد شد.... و من در اندیشه ی آمدنت، دست دراز کردم....
دستم را در دست گرفت، تیغی برکشید و ساعدم را خراشید.... و من در اندیشه ی "تو" بودنش تنها لبخند می زدم...
خون جاری بود و من لبخند می زدم.... در توهم ِ "تو" بودنش.... تا آنجا که رمق نماند....
و باز هم تو نیامدی....
لبخند بر صورتم خشک شد و تو نیامدی....
تمام ِ وعده های خلق دروغ شد و تو نیامدی....
پیامبرت نامیدم.... نیامدی....
حافظ وار ، پیر ِ خراباتت نامیدم.... نیامدی...
شمس شدی و همچون مولانا در برابرت سر به سجده فرود آوردم... نیامدی....
ابرانسان ِ نیچه خواندمت.... نیامدی....
مسخ شدم... به هر شکلی که تو خواستی در آمدم.... نیامدی....
ویرژیل شدی و من چون دانته مریدت... نیامدی..
*
نیامدی و نمی آیی و می دانم هیچ گاه... هیچ گاه... نخواهی آمد....
حلاج وار بر سر ِ دار نیز تو را می خوانم و...
یادت باشد .....
نیامدی....
159
"بر مبنای نظریه ی داروین، تنها گونه های قوی تر، امکان ِ ادامه ی حیات خواهند داشت..."
کتابش را بست...
ته مانده ی قهوه اش را سر کشید...
کتش را برداشت و از کنج ِ تاریک ِ کافه به بیرون خزید....
و ناگهان، صفیر ِ گلوله ای در هوا پیچید....
چرا که در شهر ِ ماده پرستان....
قدرت در دور ِ بازو و بالا رفتن ِ پول از پارو خلاصه می شد....
157
اینجا ، آسمان را سر می برند
به جرم ِ سربلندی اش
و به توجیه ِ سرافکندگی ِ خویش
اینجا، آرزوی مردانش
زیر پا گذاشتن ِ آبی ِ زندگی
و پا نهادن در سیاهی و تباهیست
و آن را "عروج" می نامند...
و برای آنان که در زمینند
خورشید را خشمگینی آتشبار
ترسیم می کنند...
مهری عاری از مهر...
برادر
اینجا، دستها سردند
در حسرت ِ دستی دیگر
تنها...
در جمع ِ مردگان
یارای قدم نهادن
از دست رفته است....

